تبليغاتX
شرق اندوه

شرق اندوه

شعر و غزل


ای داد دوباره کار دل مشکل شد
نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد
پامال سبکسران سنگین دل شد
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:32 توسط هادی|

 

مترسک گفت:

ای گندم تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند ولی من عاشق پرنده ای بودم که از ترس من از گرسنگی مرد....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 8:43 توسط هادی|

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

          بسپاريم به باد!

آه !

          باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

سينه بی عشق مباد!!

 

فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:53 توسط هادی|

تو به من میگویی:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

چه تفاوت دارد؟

باد از هر طرف آمد آمد!!

خانه ما ز درون طوفانیست....

عید شما مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:30 توسط هادی|

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني
شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:39 توسط هادی|

سنگ در برکه می اندازم و میپندارم..

با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد..

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب..

ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:33 توسط هادی|

بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی... من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام صدای کلاغها را می شنوی؟ دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:27 توسط هادی|

سلام به همه

از وقتی که بابام برای همیشه رفت دست دلم به نوشتن نمیره ببخشید

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:0 توسط هادی|

دست بردار از این هیکل غم

که ز ویرانی خویش است آباد

دست بردار که تاریکم وسرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد

رانده اندم همه از درگه خویش

پای پر آبله، لب پر افسوس

میکشم پای بر این جادهء پرت

می زنم گام بر این راه عبوس

پای پر ٱبله لب پر اندوه

از رهی میگذرم سر در خویش

می خزد هیکل من از دنبال

می دودسایهء من پیشاپیش

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:20 توسط هادی|

شرمنده همه دوستایی که اومدن و نتونستم بیام

راستش یه ماهی میشه که بابام حالش خوب نیست یعنی سکته مغزی کرده

فقط اگه دعاش کنید ممنون میشم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 9:39 توسط هادی|


Design By : Pichak